به كدامين عشق ؟
نگاهِ من ،
اين نگاه ، كه ميچرخد …
روي اين خاكستر ها ، روي اين انعكاسِ خورشيدِ پشت ابر
چه ميخواهي بگويي ؟ نميتواني…
از نگاه تا نگاه ؛ از خنكيِ وجودت با پكلهاي بسته تا ان چشمهاي خون گرف
اگه صدبار کردن تورو زخمیاگه تو گوشِت خوندن تو نفهمیاگه بعد صد بوسه کردن باهات سردیاگه از هر نیت طلائیت ساختن زردی
طاقت بیار لعنتی، تو یه مردی
به اون غم چشمات که خون دیدنبه اون زخمرو دستت که ندیدنبه
از سر ميريزم ، ميتكانم ، افكار نا تمامِ اوهام خاك گرفته ات.
بدون تو زيستن را چنديست ميميرم؛ از اين چركِ قلبي روشن ، سوزان و پكيده ، نفسي تقلبي ميگيرم تا لحظه اي بدون تنفس شايد بتوان گذراند…
چمبريده
در دوردست ها می نمایی… هزاران رنگ در چنته …چقدر محوی اشنایی … تمام می شوی در من … دود میشوی … هر روز دیر تر میشوی … هر لحظه فقدانت مرا بیشتر در خود فرو میبرد … زخم هارا فقط بیشتر رو بیشتر میکشم… سستی
آسمان آبی
در دوست ها...
من به سادگی سقوط برگ خشکیده ی پائیزی میدانم...
من به تمام بی اعتنائی های مردمان به سقوط برگ ها میدانم...
که نور همینجاست... که نور همینجا بود همیشه....
نور همان لحظه ها بود.. پ
روز ديگري مي آيد ، صبح برميخيزم ، از بسترِ تاريكِ تنهايي ، به اميدِ لحظه اي پروازِ پروانه شايد تو انجايي ؛ با دو كفِ دست موهايت را مي بويم ، پهنه اشفته ي بي انتهاي موهايت را …خالي ميشوم از هر كفشِ اضط